حسن و خانم حنا

Download Embed

***********************

 

داستان صوتی و موزیکال ماجراهای سندباد


این هم داستان سندباد برای شما

 دانلود

*******************************

دانلود داستان صوتی و موزیکال پری کوچولوی دریایی


امیدواریم از این داستان زیبا لذت ببرید

دانلود

**********************************

داستان صوتی و موزیکال علاالدین و چراخ جادو


خلاصه داستان: داستان در مورد جوان فقیری به نام علاالدین است که عاشق پرنسی میشود. علاءالدین‌ برای‌ پیدا کردن‌ گنجی‌ بزرگ‌، وارد چاهی‌ جادویی‌ می‌شود. او در میان‌ سکه‌ها و جواهرات‌ قیمتی‌ این‌ گنج‌، چراغی‌ جادویی‌ را می‌یاید که‌ غولی‌ مهربان‌ در آن‌ اسیر شده‌ است‌. غول‌ به‌ علاءالدین‌ کمک‌ می‌کند تا از چاه‌ درآید و در آخر نیز بعد از فراز و نشیب های بسیار به معشوقه خودش می رسد.

 

برای دانلود در صفحه جدید بر روی DOWNLOAD NOW کلیک کنید

******************************

دانلود داستان صوتی و موزیکال سیندرلا دختر یتیم


برای دانلود بر روی کلمه دانلود کلیک کنید و در صفحه جدید بر روی DOWNLOAD NOW در سمت راست صفحه کلیک کنید.

دانلود 

 ************************************

Download Embed

************************************

علاءالدین و چراغ جادو

  Download Embed

************************************

کتاب صوتی علیمردان خان با اجرای گروه ۴۸ داستان




توضیحات:

داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی‌ادب و بی‌هنری

اسم او بود علی مردان خان
کلفت خانه ز دستش به امان

پشت کالسکه مردم می‌جست
دل کالسکه نشین را می‌خست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می‌آمد

 

.هرچه می‌گفت لَله لج می‌کرد
دهنش را به لَله کج می‌کرد

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک در آوردی زود

هر چه می‌دادند می‌گفت کم است
مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَله نه نوکر

ای پسر جان من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

 

در صفحه باز شده بر روی DOWNLOAD NOW کلیک کنید

 

دانلود قسمت اول

دانلود قسمت دوم

***************************************

داستان صوتی و موزیکال گربه های اشرافی و گربه های زیر شیروانی


دانلود

***********************************

حسن کچل

قسمت اول

Download Embed

 

 

قسمت دوم

Download Embed

 

****************************************

ماجراهای نخودی

 

Download Embed

***********************************

قصه آلیس در سرزمین عجایب (صوتی)

 


داستان صوتی و موزیکال زیبای آلیس در سرزمین عجایب را براتون آماده کردیم.  امیدواریم بچه های عزیز از شنیدن این داستان لذت ببرند.

یک روز گرم تابستان ، آلیس و بچه گربه ی ملوسش ، دینا  روی شاخه ی درختی نشسته بودند . زیر درخت ، خواهر آلیس در حال خواندن کتاب تاریخ با صدای بلند بود . اما آلیس  به او گوش  نمی کرد  و در دنیای رویاهای خود غوطه ور بود . دنیایی که در آن خرگوش ها لباس می پوشند و در خانه های کوچک زندگی می کردند  . آلیس دینا را برداشت و از درخت پایین آمد ، درست همان موقع ، یک خرگوش سفید  را در حال فرار دید که یک ساعت بزرگ را محکم با پنجه هایش گرفته بود .خرگوش سفید ، همان طور که می دوید زیر لب می گفت : دیرم شده ! دیرم  شده ! آلیس بهت زده گفت :«چقدر دقیق ! یک خرگوش برای چه ممکن است دیرش شده باشد !؟ » و فریاد زد خواهش  می کنم صبر کن من هم بیایم .اما خرگوش نایستاد و همچنان با صدای بلند گفت که « دیرم شده ! دیرم شده ! » و در سوراخ بزرگی پای درخت ناپدید شد .

http://dl.3sotdownload.com/dl/89/10/Alice_Dar_sarzamin_Ajayeb-1_www_3sotdownload_com.jpg

آلیس که حس کنجکاویش تحریک شده بود .، دنبال  خرگوش  با فشار و زحمت  وارد سوراخت تنگ شد  و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حرکت کرد . ناگهان آلیس احساس کرد که از جای بلندی افتاده است  و با سرعت رو به پائین سقوط می کند . هر لحظه پائین و پائین تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادی شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضای تونل شناور بود  و به آهستگی و بی وزنی  در طول تونل  به جلوی  حرکت می کرد بر روی  دیوارهای تونل ، تابلوهای عجیب و غریبی دیده می شد  اثاثیه و مبلمان داخل آن هم خیلی عجیب بودند  بالاخره آلیس  به انتهای تونل رسید خرگوش سفید در انتهای یک راهروی خیلی بلند که در گوشه  تونل قرار داشت دوباره ناپدید شد ، آلیس فریاد  زد « صبر کن !» و دنبال او دوید . در انتهای راهروی بلند و باریک یک در بسیار کوچولو قرار داشت . آلیس دستگیره را تکان داد ، صدایی گفت : هی ! این صدا  از دستگیره در بود . آلیس گفت :« من می خواهم  دنبال  خرگوش سفید بروم ، خواهش می کنم بگذارید داخل شوم » دستگیره پاسخ داد « متأسفم تو خیلی بزرگی ، کمی از محتویات داخل آن بطری بخور .»

http://dl.3sotdownload.com/dl/89/10/Alice_Dar_sarzamin_Ajayeb-2_www_3sotdownload_com.jpg

آلیس به اطراف نگاهی انداخت  و یک بطری پیدا کرد که روی ان نوشته شده بود  « مرا بنوش » آلیس اول چند قطره از آن را امتحان  کرد و بعد تا قطره اخر ان نوشید . در همان لحظه آلیس  شروع  به کوچک شدن  کرد . او به قدری کوچک شد که از ان در کوچولو به راحتی می توانست عبور کند .ان سوی در آلیس در ابتدای یک جنگل بزرگ بود  ناگهان دوباره خرگوش سفید را از دور لابه لای درختان دید  و شروع به دویدن به دنبال او کرد. اما هنوز چندی نگذشته بود که دو مرد چاق و کوتوله که کاملاً شبیه به هم بودند راه  را  سد کردند . نام های انان « مثل » و « مانند » بود . آلیس گفت : اسم من هم آلیس است .  من می خواهم بدانم که خرگوش سفید از کدام طرف رفته !؟دو مرد کوتوله همزمان با هم شروع به صحبت کردند . آلیس نمی توانست بفهمد  که انها چه می گویند. بنابراین تصمیم گرفت که جهت دیگری  را برای ادامه مسیرش انتخاب کند.

http://dl.3sotdownload.com/dl/89/10/Alice_Dar_sarzamin_Ajayeb-3_www_3sotdownload_com.jpg

Download Embed

 **************************************

گربه های اشرافی

 

 

ساخته شده در کمپانی بزرگ کارتون سازی والت دیسنی
نوشته Tom Mc Gowan & Tom Rowe
موسیقی فیلم از : George Bruns
زمان اولین پخش کارتون زیبای گربه های اشرافی : 11 دسامبر سال 1970

گربه های اشرافی
در این داستان یک گربه اشراف زاده به همراه سه بچه گربه اش وارث صاحبشان که یک خانم پولدار پاریسی است می شوند .آنها با توطئه خدمتکار آن خانه به محلی دور برده می شوند . حالا آنها باید تمام راه را به خانه برگردند و ...

  Download Embed

*********************************************

 

سیندرلا


سیندرلا (به انگلیسی: ‎Cinderella ‏)، نام داستانی افسانه‌ای و محبوب است و بازگوکننده افسانه قدیمی رسیدن به پاداش پیروزمندانه پس از دیدن ظلم و بی‌عدالتی. هزاران گونه متفاوت از این افسانه در همه‌جای دنیا وجود دارد که محبوبترین آن به قلم نویسنده فرانسوی شارل پرو در سال ۱۶۹۷ میلادی به رشته تحریر درآمده است. به طور کلی واژه «سیندرلا» به معنی کسی است که پس از دورانی از گمنامی و بی‌خبری ناعادلانه، به کامیابی و سرشناسی می‌رسد.

کمپانی والت دیسنی در سال ۱۹۵۰ یک فیلم کارتونی مشهور بر اساس همین داستان ساخته است.

 

Download Embed

******************************************

جوجه اردک زشت

 

 

یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده، خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام. او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند. کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمیتوانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند.

 

بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند. تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد. به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی ؟ من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی. سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

 

خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند. بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست.

 

اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد. جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند . بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند. سپس مادر جوجه هایش را به حیاط طویله برد. سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت: تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود.

 

حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون اوخیلی زشت بود. جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند. مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او میخندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود و با گذشت زمان بیشتر ناراحت میشد. هرچند که مادرش سعی میکرد به او دلداری بدهد احساس میکرد کسی او را دوست ندارد و فکر میکرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد.

 

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید. بزودی به جنگل رسید. هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر میشد. اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند. جوجه اردک پشت درختی پنهان شد. احساس میکرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامیکه تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند.

 

از او پرسیدند: تو کی هستی ؟ جوجه اردک زشت گفت: من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند: یک اردک؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم. اما مهم نیست. تو میتوانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد.

 

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند. همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا میگشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند. سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز میکنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی میکنند.

 

جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد. اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد. جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس نفس میزد گفت: خدایا متشکرم. من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمیخواهد. او تمام روز در میان نیزار ماند. بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد.

او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی میوزید. ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید. نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده میشد. جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم. بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند.

 

زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی میکرد. صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید: این دیگه چیه؟ از کجا آمده؟ اردک آنجا ماند. اما جوجه بیچاره در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد. به مرغ گفت من میخواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت: تو دیوانه هستی. اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم.

 

جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد. و در زیر نور خورشید شناور شد. روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید. او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود. او پیش خودش فکر کرد، کاش میتوانستم با آنها دوست شوم. این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت میکردن باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد. جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند.

 

یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد. او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد. اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه ای باز شد او بیرون پرید.

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد. او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد. او سه پرنده سفید زیبا را روی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند. آنها قو بودند ولی او این را نمیدانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد.

 

در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید. دو بچه کوچک به سمت باغ میدویدند فریاد زدند، نگاه کن یکی دیگه. این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود. قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است. و قبلا که یک جوجه زشت بود فکر نمیکرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.

 

Download Embed

*********************************************

داستان صوتی و موزیکال خاله سوسکه



برای دانلود این قصه زیبا لطفا بر روی کلمه "دانلود" کلیک کرده و در صفحه باز شده گزینه "DOWNLOAD NOW" در سمت راست صفحه را بزنید و پس از دانلود قصه آنرا برای کودکان عزیزتان پخش کنید.

 دانلود

************************************************